یادی از گذشته نه چندان دور
اول چقدر خوشحال بودیم که سوار اتوبوس می شیم(یه اتوبوسی بود که صبح می رفت مهرو بعد ریوند و استیر و بعد هم سبزوار و کاروانسرای احمدی). شهر چقدر چهره جذاب و زیبایی داشت.

از دم قنادی ها که رد می شدیم بوی شیرینی امان ما را می
برید. صدای موتور گازی ها، سروصدای
ماشینها ، آدمایی که جدید بودند و بعضا شیک پوش و خلاصه توی شهر دست ما از دست پدر
جدا نمی شد.
آرزو می کردیم پدر خونه فک و فامیل نره تا یه ساندویچ
بخوریم با نوشابه گازدار
بعد هم می رفتیم توی اون راستای خیابان بیهق از دروازه
عراق تا 4 راه شازده یحیی.

چندتا لباس فروشی بود که هنوز هم هست بیشتر نودهی بودند، همون
اولی را که برامون می آورد می گفتیم خوبه.گاه می شد آستین کت 20 سانت بزرگتر از
دستان ما بود و یا شلوارش برای آدم بزرگا خوب بود، اما دست پاچه بودیم و همون اول
می گفتیم خوبه .خلاصه نه به درد همون موقع می خورد نه سال بعد ولی بوی نو بودن و
همون سر وشکل کت و شلوار برامون دنیایی بود.
از زیر پوش و جوراب و شورت که خبری نبود!
یه جفت کتونی نخی میخ دار نهایت آرزوی ما بود با آن کت و
شلوار و یا یک جفت کفش شبرو به قول بزرگترامون.
وای خدای من ! لحظه شماری می کردیم روز اول عید برسد.
شبا کفش و کت و شلوار را هر شب ورانداز می کردیم و با شوق
رسیدن عید می خوابیدیم.
من هنوز 2 تومانی(20ریالی) کاغذی نو که سال 55 عیدی گرفتم
دارم.
چه لذتی داشت روز اول عید خدای من ! چه عطر و بویی داشت
خانه کاهگلی وقتی چند قطره آب به سقف و درودیوار آن می زدند.
خلاصه یادش بخیر اون زمونا.
چه روزهای خوبی بود.آن روزها را می گویم. روزهای کودکی را.
روزهایی که با یک شکلات قهر را از یاد می بردیم و زندگی را در عشق و محبت می
دیدیم. روزهایی که در کوچه ی روستا با بچه های محل گرگم به هوا بازی می کردم. صدای
خنده هایمان با عطر دوستی تمام روستا را پر می کرد.
آن روزها ایمان مردم از سر زبان نبود، بلکه چشمه ی پاک و
بی ریای ایمان از عمق جان آن ها می جوشید. سینه ی مردم مثل صندوقچه ای بود که اگر
حرفی در آن گذاشته می شد محال بود دوباره درآورده شود.آن روزها مردم اگر حتی یک
ریال هم داشتند آن را با دوستانشان خرج می کردند.
آن روزها مرد گدایی تازه به محله ی ما آمده بود. مردم
روستا نام او را الله کریم گذاشته بودند.نمی دانم چرا؟ او شب های سرد زمستان و شب
های گرم تابستان در کنار در مسجد محل می خوابید.شب ها با صدای غم انگیز خود شعری
می خواند که حکایت زندگی اش بود. صدایش تا دورتر ها اوج می گرفت. ولی بعد از چند
وقت دیگر پیدایش نشد.مردم می گفتند:او به ده دیگری رفته.ولی من باور نمی کردم مگر
می شد مردی که چندسال با اهالی یک ده انس گرفته باشد به همین راحتی از آن ها جدا
شود؟
حالا بیش از چند سال است که از آن روزها گذشته.پدربزرگ هم
چندی پیش رخت سفر بست و بی خبر با کوله باری از افسانه ها و قصه های شنیدنی ما را
تنها گذاشت و رفت.دیگر هیچ کس شب های جمعه صدایی به گرمی صدای الله کریم را درمحله
ی ما نشنیده است.
آری حالا من مانده ام و یک دنیا خاطره ی تلخ و شیرین آن
روزها.حالا دیگر دستمال آبی آرزوهای من در زیر درخت های آلبالو که نه در زیر
داربست های فلزی گم شده است.
چقدر دلم برای بازی هایمان و دوستانم تنگ شده است.چقدر دلم
می خواهد بار دیگر با آن ها گرگم به هوا بازی کنم.کسی که گرگ شده بود، باید بقیه ی
بچه ها را دنبال می کرد و اگر دستش به کسی می خورد آن فرد می سوخت و از بازی کنار
می رفت.ما آن قدر می دویدیم که از نفس می افتادیم.

من نیز حالا از نفس افتاده ام و از بازی تکراری و دلگیر
زندگی خسته شده ام.کجاست گرگ گله ی مرگ تا مرا بگیرد و به سرزمین دیگر ببرد؟به
جایی که بتوان برای همیشه آن روزها و آن آدم ها را پیدا کرد.
یاد باد آن روزگاران، یاد باد
ارسال کننده : جناب آقای سخایی